جوجوی من
امشب ميخوام برات از وقتي بنويسم كه فهميدم تو توي وجودمي وقتي با يه تست بارداري معلوم شد كه بله........... اصلا باورم نميشد يعني نه كه باورم نشه جوجوي من يه حس خاصي داشتم نبودي ببيني وقتي به بابا جوني گفتم چه حالي شد از خوشحالي اگه بال داشت حتما پرواز ميكرد انگار دنيا رو بهش داده بودن دو تامون خوشحال بوديم ولي فكر اينكه اوه ه ه ه ه ه ه ه حالا بايد 9 ماه منتظر بمونيم يه كم سخت بود چند روز بعد با يه آزمايش خون كه جوابشو خاله جون راحله تلفني گفت ديگه واقعا باورم شد كه بله...... ديگه خدا خواسته و دارم مامان ميشم اولين سونوگرافي كه با بابايي رفتم اندازه يه نخود بودي عسلكم خيلي كوچولو چقد واست ذوق كردم وتو سه ماه اول حالم بد بود همش حالت تهوع داشتم ولي به عشق تو بالاخره اون سه ماهم با هر سختي كه بود تموم شد ديگه واسه امشب بسه جوجوي من بقيه شو فردا برات مينويسم.

((ميبوسمت 1000 تا ))


جوجوی من
